تبليغاتX
آسمان مال من است


آسمان مال من است

آخ ندا ندا...کاش اینقدر متقاعد کننده نبودی...میگه فکرش رو بکن نسیم...چی کار می تونی بکنی؟ چی کار می تونستی بکنی که نکردی...تو ذهنم جواب استفهام انکاری اش رو می دم...هیچ هیچ...میگه می تونی شبا نخوابی درس بخونی؟ میگم نه...میگه می تونستی کاری کنی بابا سیگار دود نکنه؟ میگم نه...جا داره سرم داد بزنه...جا داره بگه آخه دختر چرا خودتو برای چیزایی که دستت نیست اذیت می کنی؟ چرا چرا اینقدر از خودت طلبکاری؟

خسته ام...زیاد...احساس می کنم نزدیکم به بریدن...دیگر نزدیکم به بریدن...

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 21:50 توسط نسیم

"رب اشرح لی صدری"

یادم نمیاد آخرین باری که بیشتر شب رو برای امتحان بیدار بودم کی بوده. به  گمونم خیلی وقت پیش. هیچ وقت آدم شب زنده داری نبودم. از سکوت نیمه شبا می ترسم. از اون همه تاریکی که روی خونه دراز می کشه بیشتر. دیشب بد نبود. بلند شدم نصف شب برای خودم چایی گذاشتم. اصلا شاید لزومی هم نبود این همه بیداری بکشم ولی نتیجه اش بد نبود...

++

تا کنکور خیلی نمونده. من استرس ندارم. یعنی شاید اینقدر دارم که خودم نمی فهمم. خوندن برای کنکور سخت بود. اما خودم خواستم. خودم خواستم دانشگاه برم واحد داشته باشم ، شغلم رو از دست ندم و کنکور هم بخونم! می خواستم تک بعدی نباشم آخه...

++

ندا میگه به خودم اهمیت بدم...خیلی بیشتر از پیشتر....
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 14:8 توسط نسیم

جدیدا بعضی وقتا فکر می کنم دو نفرم...

یکی همان که تا کنون بوده ام

یکی به شدت مخالف آنچه تا کنون بوده ام!

 

مثلا امروز یک ماشین داشت زیرم می کرد و فحشم داد.
من هم در جوابش بلند بلند فحش دادم و در لحظه لذت بردم!

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 13:35 توسط نسیم

 

                                                    " چو لاف عشق زدی سر بباز "

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 11:56 توسط نسیم

و آدمی

سالهایی بعد

به مکان خاطراتش برمی گردد

حوالی همان هنگام

 که آنها را ساخته..

چون قاتلی

به کشتارگاهش...

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 20:52 توسط نسیم



 هنوز همان شکلی است که ۷ سال پیش بود. به من گفت هنوز همانطوری هستی که هفت سال پیش بودی. پرسیدم: هنوز بچه؟ نشنید.
هنوز دانشجوست.دفاع نکرده.نه از عقایدش. از نوشته ی اجباری مقطع ارشد.خودش گفت از سرانجام تحصیلش نپرسم.پرسیدم. می گفت موضوع نوشته اش چیزی درمورد زبان شناسی است. شخص ثالثی همراهش بود. شخص ثالث خیلی حرف میزد. مجال نمیداد دل تنگی ام را برایش خلاصه کنم.می خواستم بهش بگویم ..به گمانم قبلا گفته بودم. شاید هم تو ذهنم چندین بار گفته بودم. شاید مثل این بار همیشه هربار دیده امش،  چیز ثالثی مزاحم گفتن بوده.شایدهم رویم نشده.
ازش جدا که شدم دلم می خواست تنهایی قدم بزنم. دلم میخواست توی ذهنم دوباره بنشینیم پشت صندلی های مدرسه ی فرهنگ. دوباره کلاس آمادگی دفاعی را جیم بشوم. من داغ باشم. من عصبانی باشم. او آب روی آتش باشد.  او باز هم ناجی من باشد.. او باز هم مرا راهنما باشد...او باز هم انیس باشد...
نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 20:13 توسط نسیم

همه ی ما یه جورایی اسیریم.

اللهم فک کل اسیر...

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 10:34 توسط نسیم

 امروز توی مدرسه یکی از معلمها گفت
برای ۲۵صدمی که حق یک دانش آموز بوده و نداده شب خوابش نبرده.
ترسیده ظلم کرده باشد ترسیده یقه اش را بگیری.
+++
ظهر و عصر میخوانم.
بعدش دستم می خورد به مژه ها.
هنوز جرم سیاهی مانده.
۸ رکعت را تکرار نمی کنم.
++
مهمان ناخوانده زنگ می زند.
بابا برای هزارمین بار جریان سکته اش را می گوید
من برای هزارمین بار بغض می کنم.
چای دم می کنم.
برای مهمان باید پررنگ ریخت و سر پر.
++
جواب اکسین می آید.
تویش ننوشته من چقدر دویده ام...چقدر با بدبختی خوانده ام.
تویش فقط چندتا عدد و رقم ذکر کرده.
همیشه از منطق خشک ریاضی بیزار بودم.
+++
اخبار همه اش بی خود است.
بعضی ها هستند به اخبار بی تفاوتند
درکشان نمی کنم.
+++

عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 17:10 توسط نسیم

صبح توی سرما که داشتم می رفتم، چشمم خورد به علم های محرم که داشت زیر برف خیس می شد. یاد بچگی هاییم افتادم که می رفتم دسته و توی حسرت زنجیر زدن می ماندم. از همان موقع نگاه سرزنش آمیز عرف را حس می کردم که بین دختر و پسر تفاوت می گذاشت.  هنوز هم که بزرگ شدم و دیگر دسته های محرم خیلی برایم چیز جذابی نیست ،باز هم دلم می خواهد یک بار جرئت کنم و برم از پشت وانت هیئت، زنجیر بر دارم. حیف که دیگر بزرگ شده ام و عرف هرگز از این خطای من چشم پوشی نخواهد کرد

 

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 18:49 توسط نسیم

خسته می شوم
از جواب آزمایش هایی که همه
" با توجه به سن و جنس
نرمالند"
یک چیزی
حتم دارم چیزی
شبیه احساساتی که به چشم نمی آیند
در من کم است.

+++

پ.ن:
گاهی لازمه برگردی عقب ببینی کیا رو جا گذاشتی

حالا یا به عمد

یا به ضرورت.

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 22:6 توسط نسیم




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


\