خسته ام...زیاد...احساس می کنم نزدیکم به بریدن...دیگر نزدیکم به بریدن... یکی همان که تا کنون بوده ام یکی به شدت مخالف آنچه تا کنون بوده ام! مثلا امروز یک ماشین داشت زیرم می کرد و فحشم داد. سالهایی بعد به مکان خاطراتش برمی گردد حوالی همان هنگام که آنها را ساخته.. چون قاتلی به کشتارگاهش... اللهم فک کل اسیر... عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو حالا یا به عمد یا به ضرورت.
یادم نمیاد آخرین باری که بیشتر شب رو برای امتحان بیدار بودم کی بوده. به گمونم خیلی وقت پیش. هیچ وقت آدم شب زنده داری نبودم. از سکوت نیمه شبا می ترسم. از اون همه تاریکی که روی خونه دراز می کشه بیشتر. دیشب بد نبود. بلند شدم نصف شب برای خودم چایی گذاشتم. اصلا شاید لزومی هم نبود این همه بیداری بکشم ولی نتیجه اش بد نبود...
++
تا کنکور خیلی نمونده. من استرس ندارم. یعنی شاید اینقدر دارم که خودم نمی فهمم. خوندن برای کنکور سخت بود. اما خودم خواستم. خودم خواستم دانشگاه برم واحد داشته باشم ، شغلم رو از دست ندم و کنکور هم بخونم! می خواستم تک بعدی نباشم آخه...
++
ندا میگه به خودم اهمیت بدم...خیلی بیشتر از پیشتر....
من هم در جوابش بلند بلند فحش دادم و در لحظه لذت بردم!
هنوز همان شکلی است که ۷ سال پیش بود. به من گفت هنوز همانطوری هستی که هفت سال پیش بودی. پرسیدم: هنوز بچه؟ نشنید.
هنوز دانشجوست.دفاع نکرده.نه از عقایدش. از نوشته ی اجباری مقطع ارشد.خودش گفت از سرانجام تحصیلش نپرسم.پرسیدم. می گفت موضوع نوشته اش چیزی درمورد زبان شناسی است. شخص ثالثی همراهش بود. شخص ثالث خیلی حرف میزد. مجال نمیداد دل تنگی ام را برایش خلاصه کنم.می خواستم بهش بگویم ..به گمانم قبلا گفته بودم. شاید هم تو ذهنم چندین بار گفته بودم. شاید مثل این بار همیشه هربار دیده امش، چیز ثالثی مزاحم گفتن بوده.شایدهم رویم نشده.
ازش جدا که شدم دلم می خواست تنهایی قدم بزنم. دلم میخواست توی ذهنم دوباره بنشینیم پشت صندلی های مدرسه ی فرهنگ. دوباره کلاس آمادگی دفاعی را جیم بشوم. من داغ باشم. من عصبانی باشم. او آب روی آتش باشد. او باز هم ناجی من باشد.. او باز هم مرا راهنما باشد...او باز هم انیس باشد...
برای ۲۵صدمی که حق یک دانش آموز بوده و نداده شب خوابش نبرده.
ترسیده ظلم کرده باشد ترسیده یقه اش را بگیری.
+++
ظهر و عصر میخوانم.
بعدش دستم می خورد به مژه ها.
هنوز جرم سیاهی مانده.
۸ رکعت را تکرار نمی کنم.
++
مهمان ناخوانده زنگ می زند.
بابا برای هزارمین بار جریان سکته اش را می گوید
من برای هزارمین بار بغض می کنم.
چای دم می کنم.
برای مهمان باید پررنگ ریخت و سر پر.
++
جواب اکسین می آید.
تویش ننوشته من چقدر دویده ام...چقدر با بدبختی خوانده ام.
تویش فقط چندتا عدد و رقم ذکر کرده.
همیشه از منطق خشک ریاضی بیزار بودم.
+++
اخبار همه اش بی خود است.
بعضی ها هستند به اخبار بی تفاوتند
درکشان نمی کنم.
+++
از جواب آزمایش هایی که همه
" با توجه به سن و جنس
نرمالند"
یک چیزی
حتم دارم چیزی
شبیه احساساتی که به چشم نمی آیند
در من کم است.
+++
پ.ن:
گاهی لازمه برگردی عقب ببینی کیا رو جا گذاشتی
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


